The End of Fear (Christian mysticism reflection) - پایانِ ترس (تأملی در عرفان مسیحی)

بارها شنیدهایم که هرجا خدا حاضر است، ترسی وجود ندارد. گفته میشود که ترس، نتیجهٔ کمبود ایمان است. بارها شنیدهایم که هرجا خدا باشد، ترس نمیتواند باقی بماند. کتابمقدس نیز بارها و بارها همین حقیقت را تکرار میکند: «مترسید.» در بخشهای بسیاری از کتابمقدس، ما تشویق میشویم که «نترسیم»؛ برای نمونه، مزمور ۲۳:۴ بر حضور خدا در تاریکترین لحظات تأکید میکند، مزمور ۲۷:۱ خدا را بهعنوان پناه و محافظ شخصی ما معرفی میکند، و دوم تیموتائوس ۱:۷ تأیید میکند که ترس از جانب خدا نیست.
اما نبودنِ ترس در حضور خدا واقعاً به چه معناست؟ آیا یعنی انسان هرگز نباید هیچ ترسی را تجربه کند؟ آیا باید به شکلی بتوانیم تمام اضطراب ها را از جسم و ذهن خود ریشهکن کنیم؟ آیا باید با نوعی احساس اطمینانِ تحمیلشده از درون افکار خود با عدمقطعیتها در زندگی روبهرو شویم؟ اما در آن صورت ترس از آینده و رویدادهای پیشبینیناپذیر زندگی را چه کنیم؟ اگر چنین باشد، آنگاه با ماموریتی و کاری ناممکن روبهرو خواهیم بود؛ زیرا ترس، بهعنوان بخشی غیر قابل اجتناب از تجربهٔ انسانی، بهنظر میرسد که بهطور طبیعی گاه به گاه پدید میآید. بااینحال، دعوت مسیح، دعوت به کارهای ناممکن نیست، بلکه دعوت به آزادی است! پس شاید پرسش اصلی این نباشد که چگونه ترس را نابود کنیم، بلکه این باشد که چگونه آن را بشناسیم و درک کنیم.
ترس از توجه تغذیه میکند، به نتایج خاص میچسبد و به شما توهّم کنترل میدهد. ترس میتواند بهگونهای ظریف شما را فریب دهد تا باور کنید هرچه بیشتر نگران شوید و همهچیز را با وسواس مدیریت کنید، انسان محتاطتر و مسئولیتپذیرتری هستید؛ و به این ترتیب، ترس میتواند خود را در لباس مسئولیت پنهان کند. این پدیده در شکلهای ظریف دیگری نیز ظاهر میشود؛ مانند تردید در بیان حقیقت خود، یا به تعویق انداختن تصمیمها هنگام تغییر. ترس در تار و پود زندگی روزمرهٔ ما تنیده شده است و رفتارهایی را شکل میدهد که نه از آزادی، بلکه از اجتناب ازخطر سرچشمه میگیرند. ممکن است از ترسِ طرد شدن، عشق خود را ابراز نکنید؛ یا به دلیل عدمقطعیت، از ترک یک رابطهٔ ناسالم و آسیبزا خودداری کنید. ترس حتی میتواند خود را بهجای عقل و منطق جا بزند؛ شما را متقاعد کند که از خطرها دوری کنید، در حالی که همزمان بذر تردید را در دل شما میکارد. ترس مانع شکوفا شدن استعدادهای بیشماری میشود و در حالی که توهّم امنیت را به شما عرضه میکند، بیعملی اغلب بهجای محافظت، به آسیب رساندن به خود میانجامد. به زندگی خود نگاه کنید؛ چند ترس را سالهاست با خود حمل میکنید، مانند اثاثیهٔ کهنهای که هرگز از آن استفاده نمیکنید؟ ترس از سخن گفتن در جمع، ترس از تنهایی، ترس از شکست. هر بار که ترس پدیدار میشود، با آن میجنگید، آن را پس میزنید، و درست به همین دلیل، ماندگار میشود.
ممکن است کسی استدلال کند که ترس میتواند سودمند باشد، زیرا ما را برای رویارویی با زمانهای دشوار آماده میکند. این سخن تا اندازهای درست است؛ اما در عین حال میدانیم که هرقدر هم برنامهریزی کنیم، زندگی بارها ما را غافلگیر میکند. ما پیشبینی میکنیم، اما واقعیت، گاه آرام و گاه با شدتی بیشتر، انتظارهای ما را از نو سامان میدهد. پس آیا واقعاً ما کنترل همهچیز را در دست داریم؟ و اگر نه، آیا این بدان معناست که در میان آشوب، تنها، درمانده و سرگردان رها شدهایم؟ یا شاید هوشی ژرفتر در کار است؛ هوشی که نفسِ تو را میدمد، قلبت را به تپش وا میدارد و خورشید را بیآنکه از تو اجازه بگیرد، طلوع میدهد؟
آیا این حقیقت میتواند نشان دهد که چون خدا سرچشمهٔ همهٔ موجودات و اصلِ هستی است؛ همواره حاضر، آگاه و حاکم بر همهچیز؛ پس گسستها و برهم خوردنِ برنامههای ما نیز شاید ما را به سوی خیری بزرگتر هدایت میکنند؟ اگر خدا بنیادِ همهٔ موجودات است؛ حاضر در همهجا، قادر مطلق و دانای مطلق؛ آیا این بدان معنا نیست که از منظر خدا، هیچ چیز بهصورت تصادفی رخ نمیدهد؟ آیا ممکن است این بدان معنا باشد که «رودخانهٔ خدا» مسیر خود را میشناسد، حتی زمانی که ما آن را نمیشناسیم؟
آیا تاکنون اندیشیدهاید که چرا هرگز نگران طلوع خورشید در فردا نیستید؟ یا چرا آگاهانه بر تپش قلب خود یا فرآیند هضم غذا تمرکز نمیکنید؟ همهٔ این فرآیندهای پیچیده، بهوسیلهٔ هوشمندی خدا اداره میشوند؛ همان هوشمندیای که ذاتِ خودِ حیات است. پس چرا باید خود را درگیر دیگر رویدادهایی کنیم که بیرون از کنترل ما هستند؟ شما هر صبح از خواب برنمیخیزید تا به قلب خود فرمان دهید که بتپد. شما آگاهانه غذای خود را هضم نمیکنید. شما طلوع خورشید را سامان نمیدهید. و بااینهمه، زندگی همچنان در جریان است. در درون و فراتر از وجود شما، هوشی زنده حضور دارد؛ همان چیزی که عارفان آن را «حضور خدا» مینامند؛ نه بهعنوان فرمانروایی دوردست، بلکه بهعنوان بنیادِ خودِ هستی. «زیرا در اوست که زندگی میکنیم، حرکت میکنیم و وجود داریم.» (اعمال رسولان ۱۷:۲۸)

عیسی مسیح در متی ۶:۲۶–۳۱ میگوید:
«به پرندگان آسمان بنگرید؛ نه میکارند، نه درو میکنند و نه در انبارها ذخیره مینمایند، و با این حال پدر آسمانی شما آنان را روزی میدهد. آیا شما بسیار ارزشمندتر از آنان نیستید؟ کدام یک از شما میتواند با نگرانی، حتی یک ساعت بر عمر خود بیفزاید؟ و چرا درباره لباس خود نگران هستید؟ به سوسنهای صحرا بنگرید که چگونه میرویند. نه زحمت میکشند و نه میریسند. اما به شما میگویم که حتی سلیمان نیز با تمام شکوه خود همچون یکی از آنها با این لباس ها آراسته نبود. پس اگر خدا علف صحرا را که امروز هست و فردا در آتش افکنده میشود چنین لباس میپوشاند، آیا شما را بسیار بیشتر نخواهد پوشاند، ای کمایمانان؟»
یک نکته بسیار مهم درباره سازوکار ترس این است که ترس تنها در گذشته یا آینده وجود دارد. هنگامی که خطری در لحظه حال رخ میدهد، ما ترس را تجربه نمیکنیم؛ بلکه اقدامی و عملی برای رفع مشکل و یا محافظت خود میکنیم. بیشتر ترسهای ما ریشه در افکار، خاطرات، آسیبهای روانی و داستانهایی دارند که مدام برای خود بازگو میکنیم. ما تصورات و برداشتهایی درباره واقعیت میسازیم و آنها را به آینده فرافکنی میکنیم و بدین ترتیب لحظه حال حاضر را از دست میدهیم؛ همان لحظه و زمانی که در آن واقعاً در خطر نیستیم. در عوض، از ترس و خطرات احتمالیای در آینده رنج میبریم که شاید هرگز اتفاق نیفتند. ترس از حافظه و خاطرات ترسناک (گذشته) یا ترس از فرافکنی و خیالات (آینده) زاده میشود. این ذهن است که درباره آنچه ممکن است رخ دهد داستان میسازد، آنچه را رخ داده دوباره پخش میکند و هر دو را در روایتی از اضطراب به هم میبافد.
ما اغلب در تخیلات خود بیشتر از واقعیت رنج میکشیم؛ بنابراین ترس همیشه به ما کمک نمیکند که آماده شویم، بلکه میتواند موجب رنجی غیرضروری نیز گردد. ترس ما را نیرومند نمیکند؛ بلکه تضعیفمان میکند. ما میتوانیم هزاران بار در ذهن خود آسیب ببینیم، پیش از آنکه حتی یک مصیبت واقعی در زندگی رخ دهد. ترس توانایی ما را کاهش میدهد، انرژی ما را تحلیل میبرد، وقت ما را هدر میدهد و در موارد شدید میتواند ما را ناتوان سازد یا به مشکلاتی مانند اختلال وسواس فکری-عملی (OCD) و اضطراب شدید منجر شود. هنگامی که میترسیم، تنها جایی را ترک میکنیم که زندگی واقعاً در آن وجود دارد:
لحظه حال!

مسیح ما را به آن بازمیگرداند:
«برای فردای نامعلوم نگران نباشید، زیرا فردا برای خود نگرانی های خودش را دارد. هر روز به اندازه کافی گرفتاری خود را دارد.» (متی ۶:۳۴)
دوستی داشتم که استدلال میکرد هر چقدر هم تلاش کنیم مثبتاندیش باشیم یا با اطمینان به باورها و امیدهای خود نسبت به آیندهای روشن بچسبیم، عدم قطعیت زندگی هرگز به طور کامل از بین نمیرود. او معتقد بود که ترس هرگز واقعاً ما را ترک نخواهد کرد، هر قدر هم که بکوشیم از آن فرار کنیم. با وجود مراقبه، دعا یا مشغول کردن خود با کار، روابط یا سرگرمیهای بیپایان، هنگامی که شب فرا میرسد و سکوت حاکم میشود، ترس اغلب بازمیگردد. در حاشیه آگاهی ما کمین میکند و در گوشمان زمزمه میکند: ترس از دست دادن، ترس از طرد شدن.
پس ما با ترس میجنگیم. به خود میگوییم: «باید بر این غلبه کنم!» زره بر تن میکنیم و میکوشیم قوی و مثبت باشیم و افکار تاریک را از خود دور کنیم. اما آیا متوجه شدهاید که هر چه بیشتر با ترس و افکار ترسناک بجنگید، ترس قویتر میشود؟ مانند سایهای که هر چه نور بیشتری بر آن بیفکنید، پررنگتر به نظر میرسد! دلیلش این است که ترس از همانندسازی تغذیه میکند. نیروی خود را از این باور میگیرد که: «این من هستم. این واقعیت من است.» اما اگر این حقیقت نداشته باشد چه؟ هرچند استدلال دوستم معتبر است، آیا واقعاً راهحل خوبی است که برای کنار آمدن با عدم قطعیت زندگی، خواستهها و امیدهای خود را به نتایج مشخصی گره بزنیم؟ آیا اساساً عاقلانه است که با ترس بجنگیم؟
یا شاید بهتر باشد دریابیم که شما ترس خود نیستید؛ بلکه صرفاً مشاهدهگر آن هستید! آیا سودمندتر نیست که به خدا اعتماد کنیم و دست از چنگ زدن ناامیدانه به نتایج خاص برداریم؟ فکر کنید چند بار به گذشته نگاه کردهاید و فهمیدهاید چیزی که زمانی میخواستید، در واقع به صلاح شما نبوده است. چند بار از چیزی ترسیدهاید که هرگز رخ نداده، و با این حال از آن رنج بردهاید؟

داستانی درباره کشاورزی وجود دارد که اسب خود را از دست داد. اسب فرار کرد و همه همسایگان جمع شدند و گفتند: «اوه، چه بد شد، مگر نه؟» کشاورز پاسخ داد: «شاید.» روز بعد، اسب با هفت اسب وحشی بازگشت. همسایگان خوشحال شدند و گفتند: «اوه، چه عالی! مگر نه؟» کشاورز دوباره گفت: «شاید.» روز بعد، پسر کشاورز هنگام رام کردن یکی از اسبهای وحشی افتاد و پایش شکست. بار دیگر همسایگان ابراز همدردی کردند: «اوه، چه بدشانسیای!» کشاورز فقط گفت: «شاید.» روز بعد، نیروهای نظامی به مزرعه آمدند تا جوانان را برای جنگ به خدمت بگیرند، اما پسر کشاورز را به دلیل پای شکستهاش معاف کردند. همسایگان شگفتزده شدند و گفتند: «چه خوششانسی بزرگی! مگر نه؟» و برای آخرین بار، کشاورز پاسخ داد:
«شاید.»
نکتهٔ اصلی این داستان آن است که رویدادهای زندگی به شیوهای پیچیده به یکدیگر پیوند خوردهاند، به گونهای که ناممکن است اتفاقی را که خارج از کنترل ما رخ میدهد، صرفاً «خوب» یا «بد» بنامیم. پس اگر چنین است، چرا اینچنین بر نتایج خاصی در زندگی خود اصرار میورزیم و با اضطراب به آنها میچسبیم؟ شبها از خود میپرسیم: «اگر آرزوهایم هرگز برآورده نشوند چه؟ اگر همهچیز اشتباه پیش برود چه؟» ما با تخیل، خاطرات و تصورات خود، خویشتن را عذاب میدهیم و فراموش میکنیم که در همین لحظه، هیچیک از آن چیزها رخ ندادهاند و لزوماً هم رخ نخواهند داد. چرا چنین میکنیم؟
زیرا ترس به ما توهمِ کنترل میدهد؛ کنترلی بر چیزی که هرگز از آغاز در اختیار ما نبوده است. خدا همواره عظیم، آگاه، حاضر، محبتکنندهٔ بیقید و شرط، و بنیاد خودِ حیات و هستی است.
زندگی را همچون رودخانهای تصور کن. نفس یا «ایگو»ی تو ــ آن احساسِ «من کنترل را در دست دارم» ــ همچون موجی بر سطح این رودخانه است که گمان میکند جریان آب را هدایت میکند. اما رودخانه با حکمتی بسیار فراتر از موج جاری است. و موج از رودخانه جدا نیست؛ بلکه خودِ رودخانه است، در حال حرکت. تو نیز همینگونهای. تو از حیاتی که میکوشی آن را کنترل کنی جدا نیستی؛ بلکه تجلی همان حیاتی. رودخانه مسیر خود را میشناسد، حتی اگر تو آن را ندانی. «پیش از آنکه ابراهیم باشد، من هستم.» (یوحنا ۸:۵۸). این سخن، بیانِ نفس نیست، بلکه بیانِ خودِ هستی است؛ حضوری جاودانه، بیزمان و کامل.
خدا به شیوههایی رازآلود عمل میکند. زندگی فراتر از داوریهای ما گشوده میشود. آنچه ما «خوب» یا «بد» مینامیم، اغلب با گذشت زمان آشکار میشود که بخشی از حرکتی بزرگتر بوده است؛ حرکتی که ما توان دیدنش را نداشتیم. «زیرا افکار من افکار شما نیست و طریقهای شما طریقهای من نیست، خداوند میگوید.» (اشعیا ۵۵:۸). پس چرا اینچنین محکم به نتایج خاص میچسبیم؟ چرا اصرار داریم که زندگی باید مطابق دیدگاه محدود ما پیش برود؟
میبینی، نقطهٔ دگرگونیِ واقعی زمانی فرا میرسد که شروع میکنی به دیدن این حقیقت: تو ترسِ خود نیستی؛ تو آن کسی هستی که از ترس آگاه است.
«آرام باشید و بدانید که من خدا هستم.» (مزمور ۴۶:۱۰). این سکون به معنای نبودِ حرکت نیست؛ بلکه شناختِ حضوری عمیقتر است که در زیر همهٔ حرکتها قرار دارد. این آیه از تو نمیخواهد که دست از عمل بکشی؛ بلکه تو را دعوت میکند که از لرزشِ درونی دست برداری. این آیه از اعتمادی عمیق و در سطح جان سخن میگوید؛ اعتمادی که خدا را پناهگاه و محافظِ حاضر میشناسد و آرامشِ مبتنی بر اعتماد را به جای آشفتگیِ ناشی از اضطراب فرا میخواند. لحظهٔ اکنون همان جایی است که ترس در آن وجود ندارد؛ همان جایی که میتوان خدا را یافت. تو در گذشته یا آینده وجود نداری، زیرا آنها تنها در حافظه و خیال تو هستند. تو فقط در همین اکنون وجود داری. اکنون همان جایی است که خدا همیشه در آن حضور دارد، و ترس حضور ندارد.
ممکن است ترس در ذهن پدیدار شود. ممکن است احساساتی در بدن ظاهر شوند. ممکن است افکار با صدایی بلند سخن بگویند. اما در درون تو چیزی هست که تنها شاهد همهٔ اینهاست. و آن حضورِ شاهد، هرگز نمیترسد. به همین دلیل است که کتاب مقدس میگوید: «محبتِ کامل، ترس را بیرون میراند.» (اول یوحنا ۴:۱۸). نه از آن جهت که ترس با خشونت از میان برداشته میشود، بلکه زیرا در حضورِ آگاهیِ الهی ــ در حضورِ خودِ محبت ــ ترس بنیان خود را از دست میدهد.
پایان ترس از کنترل کردن زندگی به دست نمیآید؛ بلکه از اعتماد کردن به آن حاصل میشود. نه تسلیمِ منفعلانه، بلکه اعتمادی زنده و عمیق به خدا؛ نه به عنوان قدرتی بیرونی که باید او را راضی کرد، بلکه به عنوان خودِ حقیقتِ حیات که در حال آشکار شدن است. «تمام نگرانیهای خود را بر او بیندازید، زیرا او به فکر شماست.» (اول پطرس ۵:۷). این «سپردن» به معنای تکرار وسواسگونه یا اجبار نیست؛ بلکه به معنای رها کردن است. یعنی این شناخت آرام که: لازم نیست آنچه را که خودِ زندگی هماکنون بر دوش میکشد، من نیز بر دوش بکشم.
پس، دفعهٔ بعد که ترس و اضطراب نسبت به ناشناختهها ــ مانند عدم قطعیتهای زندگی ــ بر درِ خانهات کوبیدند، سعی نکن خود را با آنها یکی بدانی. در عوض، آن احساسات را مشاهده کن و در خدا سکون بجوی. به خودت بگو: «آه، ترس دوباره آمد! هرچقدر که میخواهی بمان؛ اما من با تو درگیر نمیشوم، با تو نمیرقصم، برای بیرون راندنت نمیجنگم، و از تو اطاعت نخواهم کرد.» اگر این نگرش را در پیش بگیری، خواهی دید که اضطراب ممکن است بالا بیاید، اما در نهایت بهطور طبیعی فروکش خواهد کرد. تحمل این ناراحتیِ ذهنیِ ساختهشده، که اغلب از کمبود اعتماد به خدا ناشی میشود، شبیه مفهوم «کار با سایه» (Shadow Work) در روانشناسی است؛ زیرا تو را تشویق میکند که به جای مقاومت در برابر احساساتت، با آنها روبهرو شوی.
این بدان معنا نیست که باید از ترس لذت ببری یا از رنج استقبال کنی؛ بلکه یعنی دیگر وانمود نکنی که ترس دشمن توست. در عوض، آن را همانگونه که هست ببین: پیامآور، احساسی گذرا، ابری که از آسمان میگذرد. هنگامی که دست از جنگیدن با آن برمیداری، آزادی را مییابی. این همان پارادوکس است: برای رهایی از ترس، باید از تلاش برای رهایی از آن دست برداری. آزادی نه از طریق کنترل ترس، بلکه از طریق تسلیم شدن به خدا حاصل میشود؛ یعنی اجازه دهی ترس وجود داشته باشد، بیآنکه اجازه دهی هویت تو را تعریف کند. انسانِ باایمان در خدا نمیکوشد ترس را نابود کند؛ بلکه اجازه میدهد همانند نفس کشیدن، بیاید و برود. در این پذیرش، در این اعتماد به خدا در میانِ عدم قطعیت، چیزی ژرفتر را در زیر ترس کشف میکند: آرامشی که همیشه حضور داشته است، اما تنها از دید پنهان مانده بود:
«و سلامتیِ خدا که فراتر از هر فهم است، دلها و ذهنهای شما را در مسیح عیسی نگاه خواهد داشت.» (فیلیپیان ۴:۷)
در ریشهٔ هر ترس، یک توهم بزرگ نهفته است: کنترل! ذهن انسان گمان میکند اگر بتواند زندگی را کنترل کند، میتواند عدم قطعیت را نیز از میان بردارد. اما زندگی، در ذات خود، سرشار از عدم قطعیت است. تلاش برای کنترل آنچه کنترلناپذیر است، همان بذری است که ترس از آن میروید. و این اعتماد به خدا در مواجهه با عدم قطعیت است که آرامش را به ارمغان میآورد.
پس همین اکنون، به اطراف خود نگاه کن. گوش بسپار. مشاهده کن. نفس بکش. در همین لحظه، چه چیزی کم است؟ چه خطری واقعاً همین حالا اینجاست؟ تو اینجایی. زندگی اینجاست. خدا اینجاست. نه در گذشته. نه در آینده. همینجا. «ملکوت خدا در درون شماست.» (لوقا ۱۷:۲۱). اگر خدا تو را تا اینجا هدایت کرده است، ادامهٔ مسیرت را نیز هدایت خواهد کرد. هنگامی که در حضور خدا ساکن میشوی و به او اعتماد میکنی، آرامش را تجربه خواهی کرد، و هرچه اعتماد تو بیشتر شود، آرامتر خواهی شد. و هرچه آرامتر شوی، قضاوتت روشنتر خواهد شد و انتخابها و اعمالت حکیمانهتر خواهند گردید. و در همین حضور، ترس آرامآرام محو میشود؛ نه به این دلیل که آینده قطعی شده است، بلکه چون دیگر نیازی نداری که چنین باشد. پس آرام باش. و بدان. که خدا هست.
با این حال، لازم است نکتهای بسیار مهم را درک کنیم. هنگامی که مزمور میگوید: «آرام باشید و بدانید که من خدا هستم»، از تو نمیخواهد که از زندگی دست بکشی؛ بلکه از تو میخواهد که از لرزش و فروریزی و ترس درونی خودت دست برداری. این، پایان خود عمل نیست؛ بلکه پایان اضطراب در هنگام عمل کردن است و شروع توکل کردن است. سکونت در خدا به معنای انفعال نیست. به این معنا نیست که دیگر آرزو نکنی، دعا نکنی یا تلاش نکنی. بلکه چهبسا همین آرزو، همین دعا و همین تلاش، خود بخشی از گشوده شدن ارادهٔ الهی د درون تو باشند.
شاید خدا چنین اراده کرده باشد: «اگر این بنده درخواست کند، خواهم بخشید. اگر بجوید، خواهد یافت.» («بخواهید تا به شما داده شود؛ بجویید تا بیابید.» ــ متی ۷:۷). پس تلاش تو جدا از ارادهٔ خدا نیست؛ بلکه شاید خود تجلی همان اراده باشد. عارفان مسیحی از دیرباز گفتهاند: هنگامی که انسان به خدا نزدیک میشود، دعای او دیگر صرفاً دعای خودش نیست؛ بلکه خداست که از طریق او دعا میکند. اشتیاق، خود عطا میشود. میل، خود در دل نهاده میشود. پس تو درخواست میکنی. عمل میکنی. گام برمیداری. اما در درون، آرام هستی. تفاوت در همینجاست.
ایمان حقیقی، نبودِ میل و علاقه و طلب نیست؛ بلکه نبودِ ترس در ذات میل و طلب است. تو میتوانی از خدا بخواهی که اسب تو بازگردد. میتوانی هر آنچه در توان داری برای بازگرداندنش انجام دهی. اما اگر بازنگشت، باز هم لبخند میزنی؛ نه از روی انکار، بلکه از سرِ اعتماد به حکمت خداوند. و همچون آن کشاورز میگویی: «شاید... و خدا را شکر.»
اینجاست که مرز میان دو گونه دینداری آشکار میشود: بندهٔ معاملهگر میگوید: «دعا میکنم تا زندگی مطابق خواست من پیش برود.» اما بندهٔ عارف میگوید: «دعا میکنم تا با خدا راه بروم، هر مسیری که زندگی و حکمت خدا در پیش گیرد.» و از همین رو، حتی در میانهٔ تلاش، همراه با توکل به خدا آرام است. حتی در حال عمل، در صلح به سر میبرد. حتی در دلِ عدم قطعیت، نمیترسد. زیرا اعتماد او دیگر به نتایج نیست، بلکه به آن یگانهای است که همهٔ نتایج از او برمیخیزند.
در عین حال، باید دانست که از منظر خدا، هیچ اشکالی در دعا کردن با رویکردی معاملهگرانه وجود ندارد، و خدا دعاهای چنین افرادی را نیز با محبت میشنود و میپذیرد. خداوند جاودانه سرشار از شفقت است و از ما به خودِ ما نزدیکتر. همانگونه که آگوستین قدیس به زیبایی میگوید، خدا «از درونیترین ژرفای وجودم نیز به من نزدیکتر است.» همانگونه که در سراسر خدمت عیسی را میبینیم، او پناهگاه همه بود: گناهکاران، شککنندگان، ترسیدگان و دلشکستگان. با این حال، دعای ژرفترِ بندهٔ عارف، بهطور طبیعی و اصیل پدید میآید؛ نه از ترس، چانهزنی یا صرفِ انجام وظیفه، بلکه از محبت، اعتماد، و مشارکت در حضور خدا. عارفِ مسیحی میتواند هنگام عرضه کردن دعاها و آرزوهای خود به خدا، حقیقتاً از وابستگی به نتایج خاص رها شود. برای یک عارف مسیحی، دعا پیش از آنکه دربارهٔ مذاکره، متقاعد ساختن خدا یا کنترل شرایط باشد، امری شاعرانه، بیانی، رابطهمند، عاطفی و خودجوش است. دعا، مشارکت و همنشینی با خداست. دعا، آرام گرفتنِ جان در حضورِ گشودهٔ خداست.
کسی که حقیقتاً به خداوند ایمان دارد، درمییابد که تسلیم شدن به خدا نشانهٔ ضعف نیست، بلکه مشارکتی ژرف در سمفونی الهیِ زندگی است. او میداند که حکمت از کنترل کردن همهچیز به دست نمیآید، بلکه از اعتماد کردن سرچشمه میگیرد. «با تمامی دل خود بر خداوند توکل کن و بر فهم خویش تکیه منما.» (امثال سلیمان ۳:۵). این بدان معنا نیست که او بیعمل یا منفعل میشود؛ بلکه بدون اضطراب عمل میکند؛ بهگونهای طبیعی، پاسخگو و حکیمانه در زندگی مشارکت میورزد، در حالی که آنچه را فراتر از کنترل اوست، به خدا میسپارد. «سلامتی برای شما به جا میگذارم؛ سلامتی خود را به شما میبخشم. من آن را آنگونه که جهان میبخشد به شما نمیدهم. دلهای شما مضطرب نشود و هراسان مباشید.» (انجیل یوحنا ۱۴:۲۷). هنگامی که روحالقدس و خودِ زندگی، همراهان تو در این رقص مقدس میشوند، حتی کوچکترین گامها نیز با فیض الهی درخشیدن میگیرند.
انسانی که حقیقتاً به خداوند ایمان دارد، درمییابد که در زیرِ همهٔ عدمقطعیتهای این جهان، همواره در آغوشِ فراوانیِ خدا نگاه داشته شده است. ژرفترین فقر، صرفاً فقر بیرونی نیست، بلکه آن ترسِ درونی است که گمان میکند از سوی خدا و زندگی رها شده است. احساس کمبود، اغلب پژواک ترس است، و ترس زمانی پدید میآید که ذهن، جایگاه خود را در ارکسترِالهی زندگی فراموش میکند. ویولن نمیتواند نقش ویولنسل را بنوازد، و موج نمیتواند اقیانوس را هدایت کند؛ اما هر دو برای هماهنگیِ این سمفونی ضروریاند. ایمان و اعتماد عمیق به خدا آشکار میسازد که آرامش و فراوانی، صرفاً پاداشِ اعتماد نیستند، بلکه در خودِ عملِ اعتماد کردن کشف میشوند. دلِ آرام، همانجایی فراوانی را میبیند که ترس پیشتر تنها کمبود را میدید. همان لحظهای که از وادار کردنِ یک ملودی دست میکشی، همان لحظهای است که موسیقیِ روحالقدس را میشنوی؛ موسیقیای که از آغاز همواره در حال نواخته شدن بوده است. چنانکه پولسِ رسول میگوید: «دیگر من نیستم که زندگی میکنم، بلکه مسیح است که در من زندگی میکند.» (رساله به غلاطیان ۲:۲۰). و شاید، در نهایت، ایمان حقیقی آن تلاشِ مضطربانه برای کنترلِ سرودِ زندگی نباشد، بلکه آمادگیِ آرام برای حرکت کردن در هماهنگی با آن باشد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
The End of Fear (Christian mysticism reflection):

We have often heard that when God is present, there is no fear. It is said that fear is a result of a lack of faith. We have often heard it said that where God is, fear cannot remain. Scripture echoes this again and again: “Do not be afraid.” The Bible encourages us to "fear not" in many passages; for instance, Psalm 23:4 emphasises God's presence during dark times, Psalm 27:1 identifies God as our personal protector, and 2 Timothy 1:7 affirms that fear does not come from God.
But what does it mean for fear to be absent in the presence of God? Does it mean that a human being should never feel fear at all? That we must somehow eliminate every tremor of anxiety from the body and mind? That we should face life’s uncertainties with a kind of forced certainty? What about the fear of uncertainty regarding the future and life's unpredictable events? If that is the case, then we are left with an impossible task—because fear, as a human experience, appears to arise naturally. And yet, the invitation of Christ is not toward impossibility, but toward freedom! So perhaps the question is not how to destroy fear, but how to understand it.
Fear feeds on attention; it clings to specific outcomes, and it gives you an illusion of control. Fear can subtly deceive you into thinking that the more you worry and micromanage, the more careful and accountable you are, and in this way, fear can disguise itself as a sense of responsibility! It often appears in other subtle ways too, like hesitation before speaking your truth or procrastination during change. It’s woven into our daily routines, influencing actions driven by avoidance rather than freedom. You might refrain from expressing love due to fear of rejection or hesitate to leave a toxic relationship out of uncertainty. Fear can disguise itself as reason, convincing you to avoid risks while whispering doubt. It prevents countless talents from emerging and, while it offers an illusion of safety, inaction often leads to self-harm rather than protection. Consider your own life, how many fears have you carried for years, like old furniture you never use, fear of speaking in public, fear of being alone, fear of failure. Each time the fear arises, you resist it, you push it away, and so it lingers.
One might argue that fear can be beneficial, motivating us to prepare for challenging times. While there is some truth to this, we also recognise that no matter how much we plan, life often surprises us. We predict, and reality gently—or sometimes forcefully—rearranges our expectations. So, are we truly in control? If not, then does this mean we are left alone, helpless, and confused in the chaos? Or is there a deeper intelligence at work—one that breathes your breath, beats your heart, and causes the sun to rise without your permission?
Could it suggest that since God is the source of all beings and existence, always present, conscious, and in control, then disruptions in our plans might be guiding us toward a greater good? If God is the very foundation of all things—omnipresent, omnipotent, and omniscient—does that not imply that nothing happens by accident from God’s perspective? Might it mean that the 'river of God' knows its course even when we do not?
Have you ever considered why you don't worry about the sun rising tomorrow? Or why you don't consciously focus on your heartbeat or the process of digesting food? All these complex tasks are managed for you by the intelligence of God, the very essence of life itself. So why should we concern ourselves with other uncontrollable events outside our lives? You do not wake up each morning to command your heart to beat. You do not consciously digest your food. You do not organise the rising of the sun. And yet, life unfolds. There is, within and beyond you, a living intelligence—what the mystics call the presence of God—not as a distant ruler, but as the very ground of being itself. “In Him we live and move and have our being.” (Acts 17:28).

Jesus says in Matthew 6:26–31: "Look at the birds of the air; they do not sow or reap or store away in barns, and yet your heavenly Father feeds them. Are you not much more valuable than they? Can any of you, by worrying, add a single hour to your life? And why do you worry about clothes? See how the flowers of the field grow. They do not labour or spin. Yet I tell you that not even Solomon in all his splendour was dressed like one of these. If that is how God clothes the grass of the field, which is here today and tomorrow is thrown into the fire, will He not much more clothe you—you of little faith?"
One very important point about the mechanism of fear is that fear only exists in the past or future. When fear occurs in the present moment, we do not experience fear; instead, we take action. Most of our fears are rooted in thoughts, memories, traumas, and stories that we keep telling ourselves. We create ideas about reality and project those ideas into the future, missing the present moment—the time when we are not in danger. Instead, we suffer from fear and the potential dangers that might never happen. Fear is born from memory (the past) or projection (the future). It is the mind telling stories about what might happen, replaying what has happened, and weaving both into a narrative of anxiety.
We often suffer more in our imaginations than in reality; therefore, fear does not always help us prepare; it can cause unnecessary suffering. Fear does not strengthen us; rather, it weakens us. We can be damaged thousands of times in our minds before a real misfortune occurs in life. Fear diminishes our capacity, drains our energy, wastes our time, and in severe cases, it can cripple us or lead to mental conditions such as obsessive-compulsive disorder (OCD) and severe anxiety. When we fear, we leave the only place where life actually exists: the present moment!

Christ points us back: “Do not worry about tomorrow, for tomorrow will worry about itself. Each day has enough trouble of its own.” (Matthew 6:34).
I had this friend who argued that no matter how positive we try to be or how firmly we hold our beliefs and hopes for a bright future, the uncertainty of life can never be fully eradicated. They would contend that fear will never truly leave us, no matter how much we try to escape it. Despite meditating, praying, or distracting ourselves with work, relationships, or endless entertainment, when night falls and silence descends, fear often returns. It lurks at the edge of our consciousness, whispering in our ears—fear of loss, fear of rejection.
So, we fight fear. We tell ourselves, "I must conquer this!" We don armour and strive to be strong and positive, trying to push the dark thoughts away. But have you noticed that the harder you fight fear, the stronger it becomes? Like a shadow, the more light you throw at it, the sharper it grows! This is because fear feeds on identification. It draws its strength from the belief: “This is me. This is my reality.” But what if that is not true? While my friend’s argument is valid, is it truly a good solution to project our desires and hopes for specific outcomes onto uncertainty as a way to cope with it? Is it wise to fight fear at all?
Or instead, perhaps it is better to realise that you are not your fear; you are merely the observer of it! Isn't it more beneficial to trust in God and let go of our desperation for particular outcomes? Think about how often you’ve looked back and realised that what you wanted in the past wasn’t actually good for you. How many times have you feared something that never happened, yet you still suffered for it?

There’s a story of a farmer who lost a horse. The horse ran away, and all the neighbours gathered to say, “Oh, that’s too bad, isn’t it?” The farmer replied, “Maybe.” The next day, the horse returned with seven wild horses. The neighbours rejoiced, saying, “Oh, that’s wonderful, isn’t it?” The farmer again said, “Maybe.” The following day, while trying to tame one of the wild horses, the farmer’s son fell and broke his leg. Once more, the neighbours expressed sympathy: “Oh, how unfortunate!” The farmer simply replied, “Maybe.” The next day, military forces came to the farm to conscript young men for war, but they spared the farmer’s son because of his broken leg. The neighbours were amazed, saying, “Wow, what luck! Isn’t that wonderful?” And for the last time, the farmer replied, “Maybe.”
The point of this story is that the events of life are interconnected in complex ways, making it impossible to label something that happens outside our control as purely good or purely bad. So, if that's the case, why do we insist on and desperately cling to certain specific outcomes in our lives? We often worry at night, asking ourselves, “What if my wishes never come true? What if everything goes wrong?” We torment ourselves with our imagination, memories, and ideas, forgetting that, in this moment, none of those things has happened, nor will they necessarily happen. Why do we do this? Because fear gives us the illusion of control—over what has never been ours to control. God is always great, conscious, present, unconditionally loving, and the foundation of life and existence itself.
Imagine life as a river. Your ego—the sense of “I am in control”—is like a wave upon that river, believing it directs the current. But the river flows by a wisdom far greater than the wave. And the wave is not separate from the river. It is the river, in motion. So are you! You are not separate from the life you are trying to control. You are an expression of it. The river knows where it flows, even if you do not. “Before Abraham was, I am.” (John 8:58). A statement not of ego, but of being itself—timeless, present, whole.
God works in mysterious ways. Life unfolds beyond our judgments. What we call “good” or “bad” is often revealed, in time, to be part of a greater movement we could not see. “For My thoughts are not your thoughts, neither are your ways My ways, declares the Lord.” (Isaiah 55:8). So why do we cling so tightly to specific outcomes? Why do we insist that life must unfold according to our limited vision?
You see, the great turning point comes when you begin to see: You are not your fear. You are the one who is aware of it!
"Be still and know that I am God" (Psalm 46:10). This stillness is not the absence of movement—it is the recognition of a deeper presence beneath all movement. This verse is not asking you to become inactive—it is inviting you to stop trembling inside. It signifies a profound, soul-level confidence that God is a present refuge and protector, emphasising quiet trust over frantic action. The present moment is where fear does not exist; it is where you can find God. You do not exist in the past or the future because they are only in your memory or imagination. You exist only in the present—right now. The present is where God always is, and fear is not.
Fear may arise in the mind. Sensations may appear in the body. Thoughts may speak loudly. But there is something in you that simply witnesses. And that witnessing presence is not afraid. This is why Scripture says: “Perfect love casts out fear.” (1 John 4:18). Not because fear is violently removed, but because in the presence of divine awareness—of love itself—fear loses its foundation.
The end of fear does not come from controlling life. It comes from trusting it. Not a passive resignation, but a deep, living trust in God—not as an external authority to appease, but as the very essence of life unfolding. “Cast all your anxiety on Him because He cares for you.” (1 Peter 5:7). This “casting” is not repetition or compulsion. It is "release". It is the quiet recognition: I do not need to carry what life itself is already carrying.
So, the next time fear and anxiety about the unknown—such as the uncertainties of life—knock at your door, try not to identify with them. Instead, observe these feelings and seek stillness in God. Remind yourself, “Ah, here comes the fear again! You can stay as long as you want, but I won’t engage with you, I won’t dance with you, I won’t fight to push you away, and I won’t obey you!” By adopting this mindset, you'll notice that the anxiety may rise, but it will eventually fall away naturally. Tolerating this made-up mental discomfort, which often arises from a lack of trust in God, is similar to the concept of shadow work in psychology, as it encourages you to face rather than resist your feelings.
This does not mean you must enjoy fear or welcome suffering; it means you should stop pretending that fear is the enemy. Instead, see it for what it is: a messenger, a sensation, a passing cloud. When you stop fighting it, you find freedom. This is the paradox: to be free from fear, you must stop trying to gain that freedom. Liberation comes not from trying to control fear but from surrendering to God, allowing fear to exist without letting it define you. The faithful person in God does not seek to destroy fear; they allow it to come and go as naturally as breath. In this acceptance, in this trust in God while facing uncertainty, they uncover something profound beneath fear: there is always peace, a peace that has never left, only been obscured:
“The peace of God, which surpasses all understanding, will guard your hearts and your minds in Christ Jesus.” (Philippians 4:7)
At the root of fear lies one great illusion: control! The human mind believes that if it can control life, it can eliminate uncertainty, but life, by its very nature, is uncertain. The attempt to control the uncontrollable is the seed from which fear grows! And the trust in God while facing uncertainty is what brings the peace.
So, right now, look around you. Listen. Observe. Breathe. In this moment, what is lacking? What danger is truly here? You are here. Life is here. God is here. Not in the past. Not in the future. Here! “The kingdom of God is within you.” (Luke 17:21). If God has brought you this far, He will also guide you on the rest of your journey. When you reside in God’s presence and trust God, you will experience peace, and the more you trust Him, the calmer you will become. As you become calmer, your judgment will improve, leading to wiser choices and actions. And in this presence, fear dissolves—not because the future is certain, but because you no longer need it to be. So be still. And know. That God is.
However, one must understand something very important. When the Psalm says, “Be still and know that I am God,” it is not asking you to stop living—it is asking you to stop trembling inside. It is not the end of action, but the end of anxiety within action. Stillness is not passivity. It does not mean you stop desiring, stop praying, or stop striving. In fact, your desire, your prayer, and your effort may themselves be part of the Divine unfolding.
It may be that God has willed it this way: “If this servant asks, I will give. If they seek, they will find.” (“Ask, and it will be given to you; seek, and you will find.” – Matthew 7:7) So your striving is not separate from God’s will—it may be an expression of it. The mystics have long said: when a person draws near to God, their prayer is no longer merely their own—it is God praying through them. The longing itself is given. The desire itself is placed in the heart. So you ask. You act. You move. But inwardly, you are at peace. This is the difference.
True faith is not the absence of desire; it is the absence of fear within desire. You may ask God for the return of the horse. You may do everything in your power to bring it back. But if it does not return, you smile—not out of denial, but out of trust—and like the farmer, you say: “Maybe… and thanks be to God.”
This is the boundary between two kinds of devotion: The transactional servant says: “I pray so that life goes my way.” But the mystic servant says: “I pray to walk with God—whatever way life goes.” And so, even while striving, they are at rest. Even while acting, they are at peace. Even in uncertainty, they do not fear. Because their trust is no longer in outcomes— but in the One in whom all outcomes arise.
While it is understood that there is no problem, from God’s perspective, with a transactional approach to prayer, it is also affirmed that God lovingly receives the prayers of such individuals. Christ is eternally compassionate and closer to us than we are to ourselves. As Augustine of Hippo beautifully expressed, God is “more inward to me than my innermost self.” As we see throughout His ministry, Jesus offered refuge to all people, including sinners, doubters, the fearful, and the broken-hearted. However, the deeper prayer of a mystic servant emerges naturally and genuinely—not out of fear, bargaining, or mere duty, but out of love, trust, and participation in God’s presence. A Christian mystic servant can truly let go of specific outcomes while presenting their prayers and desires to God. For a Christian mystic, prayer is not primarily about negotiation, persuasion, or controlling circumstances; rather, it is poetic, expressive, relational, emotional, and spontaneous. It is communion. It is the soul resting openly before God.
A person who is genuinely faithful in Christ understands that surrendering to God is not a sign of weakness, but a profound participation in the divine symphony of life. They recognise that wisdom does not come from controlling everything, but from trusting. “Trust in the Lord with all your heart and lean not on your own understanding.” (Book of Proverbs 3:5). This does not mean they become inactive or passive; rather, they act without anxiety, participating naturally, responsively, and wisely, while entrusting to God those things which remain beyond their control. “Peace I leave with you; my peace I give you. I do not give to you as the world gives. Do not let your hearts be troubled and do not be afraid.” (Gospel of John 14:27). When the Holy Spirit and life become your partners in this sacred dance, even the smallest steps begin to shimmer with grace.
A truly faithful person in Christ realises that, beneath all worldly uncertainty, they are already held within God’s abundance. The deepest scarcity is not merely external, but the inner fear that believes it has been abandoned by life itself. Scarcity is often the echo of fear, and fear arises when the mind forgets its place in the orchestra of life. The violin cannot play the cello’s part, and the wave cannot direct the ocean, yet both are essential to the harmony. Profound faith and trust in God reveal that peace and abundance are not merely rewards for trust; they are discovered in the very act of trusting. The peaceful heart begins to recognise abundance where fear once saw only lack. The moment you cease forcing a melody is the moment you begin to hear the music of the Holy Spirit that has always been playing. As Saint Paul says: “It is no longer I who live, but Christ lives in me.” (Epistle to the Galatians 2:20). In the end, perhaps true faith is not the anxious attempt to control the song of life, but the quiet willingness to move in harmony with it.



Comments